تبليغاتX
دخترے از جنس جک و جونور

دخترے از جنس جک و جونور

دم در بَده بفرما تو ! ... خدایا ما را به راه راست هدایت فرما اگر نشد راه راست را به سوی ما کج فرما

سکانس اول ...
پارک ميکنيم و ميخواهيم سمت کافی نت مورد نظر راهی شويم !
پليس راهنمايی و رانندگی به سوی ما می آيند و ميگويند : اينجا واينستين ! پارک ممنوعه !
ميگوييم : جناب الان ميرم 2 ديقه بيشتر کارم طول نميکشه (با تبسم !)
- با نيشخند ميگويند چه کاری دارين ؟
+ تعيين واحد زود برميگردم !
(با همان نيشخند با ورژنی پررنگ تر ) - تعيين واحد که 1 ساعت طول ميکشه !
+ نه زود برميگردم ! جريمه نکن مرسی !
همچنان نيششان باز است و ميگويند : باشه اگه ديدم نيومدين ميام دنبالتون تو کافی نت بهتون خبر ميدم که زود بيايين (جدی ! ) !  !
دوستمان قهقهه ميزنند !

سکانس دوم :
به همان خيابان برميگرديم دو تن از برادران راهنمایی و رانندگی دستور توقف را به ما ميدهند ! يکی از آنها نزد ما می آيند و چهره شان کاملا آشناست ! همان جوان 20 دقيقه پيش است !
با همان نيشخند ميگويند : اون موقع بهتون گفتم که کمربندتونو ببنديد !!!
+ نه جناب اون موقع يه چيزه ديگه گفتين ! الان هول شدين جملاتو با هم قاطی کردين ! درک میکنم !
به خود می آيند و کلی خجالت ميکشند که سوتی دادند و با تبسم ميگويند :
- مدارک لطفا
کارت ماشين و گواهينامه را به ايشان ميدهيم !
دوستمان ميپرند وسط حرف و ميگويند : آقا حالا حتما دونستن اسم ايشون مهمه ؟
جواب نميدهند  : دی
به دوستمان ميگوييم : وجود شما اينجا جز حشرات ميباشد لطفا خفه شويد ! !
- ماشين خودتونه ؟
+  نه دزديه !
با تعجب و تبسم میگویند : مدل چنده ؟
+ مدل خودم يا ماشين ؟ مدل خودم 68 ته ? 15 سال از ماشين بزرگترم ! جناب ماشينو ميخرين يا اذيت ميکنين !!!!
- ميخندند ... معاينه فنی داره ؟
+ لازمه ؟ اگه لازمه مطمئنن داره
- نه ... آروم دنده عقب بگير برو مواظب باش ... انشالا بار سوم ديگه جريمه ميشيد !
+ انشالا ديگه نميبينمتون !

سکانس آخر :
پارک ميکنيم ! می رويم به کارمان ميرسيم ! نزد ماشين برميگرديم ... به همان خيابان برميگرديم ! در حال مکالمه با تل ميباشيم ! دستور توقف ميدهند جريمه ميشويم  !! :دی ... به همين سادگی به همين خوشمزگی !

ميس کال نوشت :
۱-دلبندم ما ساليان سال است خيابان دلمان طرح ترافيک دارد ! (مخاطب خودمانيم!)
۲- فلسفه آن را نميدانيم که چرا هر وقت دنبال مادربزرگمان ميرويم به محض سوار شدن صلوات ميفرستند ! و موقع پياده شدن ميگويند صدق الله العظيم !
۳- هنوز زنده ايم !!! :دی ... جناب آقای عزرائيل تا شما را نکُشيم نميميريم خيالتان تخت !
۴- خدایا بودنتان در کناربودنمان را شکر !

نازی خوبم جشن وصالت مبارک !

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت21:28توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

آقا : حق نداری بری مهمونی خونه مردم حتی همسايه ها فهميدی ؟
خانم : باشه !
شوهرشان از سر کار برميگردند و خانمشان را در حياط همسايه شان ميبينند !
آقا : مگه بهت نگفتم نری خونه مردم ؟
خانم : ماهرخ خانم که مردم نيستن !
آقا : ماهرخ خانم مردم نيستن پس گو*هن ؟
و اينک چهره ی افراد زير به شرح زير ميباشد !
ماهرخ خانم : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خود آقاهه : !!!!!!!
خانمشان : !!!!!!!
از هول و خجالت هر سه ميدوند داخل خانه ماهرخ خانم !

میس کال نوشت :
۱- خدايا ميشود ما را بغل بگيريد چند روزيست که تحويلمان نميگيريد ! !
۲- خدايا به حرمت
بودنتان و نان و نمکی که با هم خورديم تنهايمان نگذاريد ! ! دلتنگیم !
۳- اینروزها مغزو قلبمان در حال بارگذاری اند ! منتظریم ببینیم کدام یک زودتر لود میشوند !

sliderBar.gif

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت14:35توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

از آنجایی که ما خوابمان سبُک میباشد و حتی با رد شدن سایه کسی از کنارمان بیدار میشویم و از آنجایی که به مثال جک و جانوران محترم و محترمه (از گاو و اسب و سوسک گرفته تا ... ) دل شوره ی عجیبی در دلمان می افتد که امشب حتما" اتفاق بدی می افتد ! (شنیده بودیم که جانوران چند ساعت زودتر از انسانها از زلزله باخبر میشوند ! باور نمیکردیم ! )

صحنه ی اول :

زمان ساعت ۲۴ : 4 دقیقه ی بامداد ! ... مکان سنندج ! بیت پدری ...
در رویای کودکانه خود در خواب به سر میبریم که با تکان خوردن وحشتناک تختمان که با صدای وهمناکی آن را همراهی میکند به سقف میخوریم و سر جای خود برمیگردیم ! کل سیستم های شناسایی مغزمان را بیدار میکنیم و به کار می اندازیم و به خود می آییم که با وقوع حادثه ای از جنس زلزله ای با ۸/۴ ریشتر طرف هستیم ! با بدبختی پاهایمان را بر سطح زمین میگذاریم و از شدت لرزش زیر پایمان خالی میشود ! در حالی که در این فاصله ٬ به سرعت نور اسم مادرمان را پشت سر هم صدا میزنیم ... به مثال افلیجان تا خود را به درب ورودی اتاقمان میرسانیم با مادردلبندمان فیس تو فیس میشویم ! با حالت تشویش و اضطراب و نگرانی وضعیت پیش آمده را جویا میشویم و به ایشان نگاه میکنیم که موهایشان از ترس سیخ شده است ! فرصت خندیدن را نداریم ! ابوی گرامی بیدار میشوند و میگویند : زلزله رخ داده سریعا" به حیاط بروید ... ابتدا تنها کاری که میکنیم با اضطراب به اتاق اخویمان حمله میبریم و او را با پتو به سمت در میکشیم که ایشان با وحشت ما را نگاه میکنند که چرا اینگونه میکنیم ! میدوویم عروسکی را که دیروز به جمع عروسکهایمان اضافه شد را بغل میکنیم و در خواب و بیداری همه به حیاط هجوم می آوریم در این میان اخوی گرامی که باخونسردی کامل آهسته آهسته به سمت حیاط میروند ما را وحشت زده میکنند و ایشان را حول و حوش 2 متر هول میدهیم و به عبارتی پرتاب میکنیم و میگوییم : ده برووو مصیـــــــــــــــــــبت الان هَممون میمیریم !

صحنه ی دوم :

ساعت ۳۵ : ۴ دقیقه بامداد ! مکان حیاط بیت پدری ...
همانطور که وسط حیاط ولو شده ایم هر و کر با صدای بلند میخندیم به موهای مادرمان ! ... اضطراب و تشویش را میشود از چهره ی همه ی همسایه ها دید ! به تک تک قیافه ی منگ و خواب آلود آنها نگاه میکنیم و کف حیاط نشسته ایم و ریسه میرویم ... با خدای خویش مزاح میکنیم که الان چه وقت غافلگیری بود و چرا نصف شبی خشم شبانه را اجرا فرمودند ! و عالم و آدم را سورپریز نمودند :دی
ابتدا ابوی دلبندمان ما را با حالت عصبی نظاره میکنند سپس از خنده ی ما خنده شان میگیرد ! پیژامه و موهای آشفته ی پسران همسایه که بدون لباس رسمی و اتو نشدن موهایشان حتی تا حیاط هم نمی آمدند ما را بیشتر قلقلک میدهد ! همه منگ به همدیگر نگاه میکنند ! به حیاط برمیگردیم تا بیشتر از این خجالتشان ندهیم ! اخوی گرامی که گویا این حادثه شوخی بیش برایشان نیست به داخل بیت پدری برمیگردند و میگویند چیزی نیست من رفتم بخوابم ... اصرار ما برای ماندشان درحیاط تاثیری ندارد ! اینجاست که فردین بازی مادرمان گل میکند و میگویند : من که از تو بیشتر نیستم ... منم میام تو ! و همه ی ما را در رودربایسی عاطفه ی خانوادگےمی اندازند و همه دست از پا درازتر با قیافه ای آویزان به دنبال اخویمان به بیت پدری برمیگردیم !

صحنه ی سوم :

ساعت ۴۷ : ۴ دقیقه ی بامداد ! مکان بیت پدری ...
ابوی گرامی به ما گوشزد میدهند که هُشیار باشید ... نخوابید ممکن است باز این اتفاق رخ دهد ! اگر رخ داد بدون تردید به حیاط حمله ببرید ... این را میگویند و با جدیت کت و شلوارشان را میپوشند و به بستر خویش میروند و به ما میگویند لباس بپوش بعد برو بخواب ! !  در مقابل واکنشی که نشان داده اند از خنده شیهه میکشیم ! که در جوابمان میگویند : دخترگلم اگه یه بار دیگه تکرار شه و مجبور بشیم بدوویم ٬ زشته آدم با پیژامه بره تو کوچه !!! ... با اخویمان تا یک ربع پنهانی به ایشان میخندیم ! ! میرویم شلوار جینمان را با مانتو میپویم ! مادرمان هم همین کار را انجام میدهند ! اخوی دلبندمان توجهی به فستیوال لباس های رسمی و فشنی که راه انداختیم ندارند و بدون اینکه کار ما را تکرار کنند میروند میخوابند ... همه با هم در اتاق اخوی تِلپ میشویم ! زیرا اتاق ما تا چشم کار میکند وسیله برای خودکشی وجود دارد ! از قاب های چند تکه ای گرفته تا اشیا شکستنی ! همانطور که در اتاق اخوی هستیم داد میزنیم بابایی کراواتت یادت رفت :دی ...
از آنجایی که اگر فوتمان کنند می افتیم میمیریم بدین وسیله روحیه ی ما با این مسائل سازگاری ندارد به همین سبب مادردلبندمان کلی به ما روحیه میدهند و عوضش پدر دلبندمان آن ذره روحیه به وجود آمده از جانب مادرمان را تضعیف میکنند ... هر دو به ما میگویند نترس بخواب ما بیداریم ! ! که با ترس و لرز به بستر خویش میرویم و مدام دعا میخوانیم و زمزمه میکنیم و از خدا میخواهیم به ترتیب اولویت خانواده و عروسکها و زیور آلات و لاکهایمان سلامت بمانند ... خودمان به درک ! تا هوا روشن شود خوابمان نمیبرد !

صحنه ی آخر :

ساعت ۱۰ : ۵ دقیقه بامداد ! مکان بیت پدری ... اتاق اخوی ...
۳ دقیقه بعد از رفتن اعضای خانواده به بستر !
با صدای کنسرت خرو پفی که پدر و مادر گرامی راه انداخته اند کلی روحیه
میگیریم که اگه بمیریم آنها هستند که ما را از زیر آوار بیرون آورند !

میس کال نوشت :
۱- خدایا غلط کردیم ! ما را به کمیته انضباطی نبرید لطفا" !!! مشکلمان با حرف زدن هم حل میشود نه خدا جان ؟ چرا دعوا میکنید قربانی تان شویم  !!
۲- اگر بعد از مدتی نیامدیم بدانید و آگاه باشید که بلیط رفتنمان به سفر آخرت اوکی شده و پرواز نمودیم ... نگران ما نباشید آن بالا برایتان دست تکان میدهیم !
۳-خدایا خودتان بهتر میدانید ما جنبه ی این شوخی ها را نداریم ! به خودتان قسم هنوز دست و پایمان روی ویبره است !
۴- شکرتان که هنوز صدق الله العظيم مان نکردید !

و همچنان پشت به زندگی رو به مرگ ادامه ميدهيم !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت20:26توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

اين روزها به طور خفنی در عالم خودمانيم ! همان عالم معروف هپروت ! دلتنگی ... تشويش ... بيقراری ! بهار که می آيد آلرژی ما هم می آيد ... تابستان که ميرود شوق و ذوق ما هم ميرود ! پاييز که می آيد دلتنگی ما هم می آيد ... زمستان ! جان مادرتان حداقل شما قبل از آمدن و بعد از رفتنتان ما را به هم نريزيد ! ...
این روزها آنقدر با دوستمان در مورد همراه اولشان بحث کرده ايم ! که به طرز وحشتناکی فکرمان را درگير کرده اند و عصبی شده ايم و پاچه ميگيريم ! مدام مانند خوره روی مخمان است و از ما کمک ميخواهند و در آخر ٬ کار خودشان را انجام میدهند ! 
ساعت 2 بوق سگ : در اتاقمان نشسته ايم ...
اخوی گرامی درون اتاق خودشان به ما ميگويند : نازی جان بيداری ؟ يه دونه خرما و يه ليوان آب پرتقال برام مياری دهنم خشک شده !
در حالی که گوشیمان را در دستمان گرفته ایم و مشغول نوشتن جواب سوال دوستمان هستیم ٬ ميرويم در يخچال را باز ميکنيم ! بدون اينکه ميلی به خوردن چيزی داشته باشيم ! يک عدد خرما را برداشته و در دهانمان ميگذاريم ! يک ليوان آب پرتقال ميريزيم و به دنبال خرما حواله ميکنيم ( انگار کسی به اجبار از ما خواسته باشد اين کار را انجام دهيم ) در يخچال را ميبنديم ! به اتاق خود باز ميگرديم ميرويم ميخوابيم ! پتو را روی سرمان ميکشيم ! ناگهان يادمان می افتد که چه کاری کرده ايم !!!! با صدای بلند نعره ميزنيم و ميخنديم !
بلند میشویم ... کاری که از ما خواستند را انجام ميدهيم ! تا نزديک های صبح از فرط خنده پتو را تا حلقوممان چپانیده ایم و جد و آباد دوستمان را زير و رو ميکنيم که برايمان حواس نگذاشته اند ! :دی

میس کال نوشت :
۱- خدايا شارژ همراه اول دوستمان به اتمام رسيد ! قربانتان شويم گ*ه خورديم ما همراه اول نميخواهيم !!!
۲- دختران و پسران اين مرزو بوم لطفا" در مکانهای عمومی از بروز هر گونه احساسات و عواطف خويش اجتناب کنيد !
۳- چه حالی میشوید وقتی از ته دل از خدا یک آرزوی محال و غیر ممکن را بخواهید و 45 دقیقه بعد برآورده شود ! ! مطمئنن به مثال ما آرزو را بیخیال میشوید و به پاس این لطفشان مینشینید سه شبانه روز عر میزنید !
۴- کاش ما را میکُشتید تا اینقدر در مقابل محبتهایتان کم نمی آوردیم ! خدايا به همه ی بزرگی و سخاوت و مهربانيتان قسم نوکرتانيم ... مرسی از اينکه دوستمان داريد ...
۵- اين روزها به توانایی های نهفته ی خودمان بيشتر پی ميبريم ! یک عدد مينی پيتزای گنده سفارش ميدهيم و همه ی آن را ميخوريم ! :دی

بي تربيتی نوشت : خوار مادرتو .... تو خيابون ديدم گفتم بهت سلام برسونن ... ای دوست !

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت21:41توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

برای ساپرت ما کمکهایتان را دریغ نفرمایید !
ما دیگر قصد نوشتن نداریم زیرا ...
.
.
.

کل مطالب ما به سرقت رفته است !

ببینید ... مثل هیچ کس !!! (دختری از جنس جک و جونور)

که با تذکر ما همه مطالب را خذف نمودند !

حلال شدی دوست گلم ! اما دیگه این کارو نکن رفیق ! مرسی از اینکه به حرفم توجه کردی و مطالبو پاک کردی ! اما قسمت درباره رو یادت رفت پاک کنی ! همیشه شاد باشی و خوش !

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت1:0توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

در مجلس عقد يکی از دوستان ميباشيم ! هنگام خواندن خطبه ی عقد ميدويم به عروس يواشکی ميگوييم پای راستتان را روی پای چپ داماد بگذاريد و اين جمله را زمزمه کنيد (تو خری و من سوارت) ! اينگونه شانس از آن شما خواهد بود !
يک دقيقه بعد اين کار را انجام ميدهند و کاملا مشخص است که هول شده اند با صدای بلند (توجه داشته باشيد که ما
گفتيم زمزمه کنيد نه عر بزنيد !) محکم روی پای داماد میکوبند و ميگويند:(همتون خرین و من سوارتون !) با صدای آخ گفتن داماد و شيهه ی برادر داماد همه ميخندند ... و به عروس بی حیا و به ما که کارگردان اين جنایت بوديم نگاه ميکنند ! :دی

میس کال نوشت :
۱- شاید فکر کردند اگر به جای کلمه "تو" از "همه" خاندان داماد استفاده کنند  ! بدین گونه شانس از همه ی جوانب برای همیشه از آن ایشان خواهد شد و کار از محکم کاری عیب نمیکند  ! :دی
۲- خدايا ميشود به اين دوستمان بگوييد در محضر ما با دوست پسرشان شئونات اسلامی را رعايت کنند خودتان ميدانيد که ما بی جنبه تشریف داریم خشمگين ميشويم خوب ! مرسی
۳- Heyyy you ... يه بار ديگه بگی دلت چی ميگه و برام تصمیم بگیر فکتو ميارم پايين !

اگر میخواهید دلیلش را بدانید به ادامه مطلب تشریف فرما شوید !


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت16:27توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

برداشت اول :
صبح زود با صدای خش خش کادوی اخويتان در خواب و بيداری به خود می آييد ...
برايشان لبخند ميزنيد و ازشان تشکر ميکنيد که به فکرتان بودند !
کادو را باز ميکنيد ... کادو به همراه پول نقد :دی ... نای جیغ زدن ندارید ! جیغ را واگذار میکنید به وقتی که از خواب بیدار شدید ! و کلی به خودتان حسودی ميکنيد برای داشتن اخوی به اين خوبی  ! ميگيريد ميخوابيد ...
برداشت دوم :
با صدای زنگ در از خواب ميپريد ! در را باز ميکنيد و انسانهایی با ورژنی مدرن تر از انسانهای اوليه را پشت در نظاره ميکنيد ... ميترسيد ... در را به هم ميکوبيد که لنگ يکی از آنها لای در مانع بستن در ميشود ... در را باز ميکنيد ... فکتان به زمين ميخورد ... با لب و لوچه ای آويزان نگاهشان ميکنيد که ناگهان با حمله ی آن مغولان به سمتتان و در آغوش کشيدنتان و رگبار بوسه آن هم به طور کاملا وحشيانه به سويتان کاملا هُشيار و از ديد بهتری برخوردار ميشويد ... سرچ ميکنيد و ميبينيد دوستانتان هستند ! با ديدن کادو در دستانشان متوجه ميشويد که امروز روز تولدتان است ! !
ذوق مرگ ميشويد ... کف حياط مينشينيد با قيافه ی آويزان که باز هم به سويتان حمله ميبرند و به همت و ياری آنها دو دست و دو پايتان را بلند ميکنند و با کوبيدتان به در و ديوار و کبود نمودن دست و پايتان به داخل خانه پرتتان ميکنند !
-اول يه آرزو ...
و ما لای این همه آرزو گیر می افتیم !
-کادوها رو باز کن
مينشينم به کادو ها نگاه ميکنيم ذوق ميکنيم ! ... مدام فحشمان ميدهند که کادوها را باز کنيم و ما همچنان کادوها را در دست گرفته و به تک تک آنها با حسرت نگاه ميکنيم و ناگهان با صدای بلند ذوق ميکنيم که با پرتاب شی ای از طرف يکی از آنها به خود مي آييم ! ! اولين کادو را باز ميکنيم ! !!!!!!!!!!!!!!!! با صدای بلند جيغ ميزنيم و ميگوييم اين چيه ؟؟؟
همه ميخندند و ميگويند : بيببببببب !
ميدويم دنبالشان تا حياط در را ميبنديم و به داخل برميگرديم ايشان هم هر چقد عر ميزنند در را باز نميکنيم !
يکی يکی کادو ها را باز ميکنيم و پشت سر هم از خوشحالی جيغ ميزنيم !
کادو را نقدی از پدرمان ميگيريم ! دوستان را برای لمبانيدن به بيرون دعوت ميکنيم ! يک سال ديگر هم از عمرمان گذشت و ما هنوز مجردیم !
ما ماندیم و کلی کادوی باز نشده !
تغييری نکردیم فقط مقداری درازتر شدیم و مقداری بد عنق تر ! طوری که اگر کسی چپ نگاهمان کند ميپریم روی شکمشان ! همين !

میس کال نوشت :
۱-خدايا سرمان کلاه گذاشتيد ... ما فکر کرديم روز تولدمان به مثال پارسال با ماه مبارک رمضان تداخل دارد ! و به همين دليل دمبلی ديمبو راه نينداختيم ! اما باز هم شکرتان که امسال هم نزد شما و دوستانمان بوديم ! همین دوست داشتن و فراموش نشدنمان برایمان کافیست ! مرسی از حضورتان در جشنمان !
۲-خدايا به حرمت همين بودنها در کنارمان از شما ميخواهيم لايق اين همه محبت و احترام باشيم !
۳-خدايا اينجا چه خبر است ؟ :دی هر روز يکی را به بهشت سند ميکنند ! پریروز هم يکی ديگر Delivered شد !
۴-بابایی ... داداشی ... از اینکه انقدر در مقابلتون مغرورم منو ببخشین ! هیچ وقت نشد بهتون بگم که چقد دوستون دارم !

آرتين جان ازت ممنونم تو اولين نفری بودی که تو پست قبلی و تو این دنيای مجازی بهم تبريک گفتی ! بدون اينکه خبر بدم تولدمه !!!  ... ممنون که به يادمی رفيق !

بعدا" نوشت : حسین عزیز طلب کردن همراه اول از نوع مذکر از خدا فقط و فقط مزاح میباشد رفیق ! خودتان بهتر میدانید که ما واقعا " همراه اول نمیخواهیم ! پیدا کردن همراه اول سخت نیست ! خواستنش هم سهل نیست ! ... من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ... من خودم هستم و تنهایی و يک حس غريب که به صد عشق و هوس می ارزد

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت23:10توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

 - به به عجب نقاشی قشنگی حالا چی کشيدی ؟
+ يه آدم با يه کلاه !
- کو کلاهش پس ؟
+ باد برده
- پس آدمه کجاس ؟
+ رفته دنبال کلاهش بگرده !

میس کال نوشت :
۱- خدیا اين استعداد و هوش بالا را از دختر عمويمان نگير الهي آمين !
۲-خدايا به يک همراه اول از نوع مذکر جهت تقسيم محبتمان نيازمنديم !
۳-پدر گرامي : لطفا" وقتی عده زيادی مشغول نظاره کردن فیلم مورد علاقه شان هستند مرتب کانال را عوض ننماييد !
                                                            با تشکر حضاران اسگل شده !

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت0:31توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

در خانه ی مادربزرگمان که جمعی از دوستانشان جهت مهمانی گرد هم آمده اند حضور داريم ... از اينکه در جمع آنها می نشينيم و گپ ميزنيم و به آنها ميگوييم پيره زن و در جوابمان ميگويند : پيره زن جد و آبادته کيف ميکنيم !
به پيره زنان چروکيده که با ظاهری فشن همراه با لاکهای قرمز و سايه های کريستالی و رژهای سرخابی حاضر شده اند و به ما انرژی فراوانی را منتقل ميکنند نگاه ميکنيم و لبخند ميزنيم !
ازدوران جوانيشان سخن ميگويند و هر و کر ميخندند به آن روزها !
از سادگيشان در آن دوران ميگويند ...
يکی از آنها اين خاطره را برای مادربزرگمان ياد آوری ميکند که پسرکی که دوست برادرشان بوده به دنبالشان می افتد و مادربزرگمان و دوستشان خشمگين ميشوند و به ايشان فحش ميدهند و پسرک به آنها ميگويد : فحشم ميدين ؟ وايسين الان ميرم به داداشتون ميگم که فحشم دادين و جوابمو ندادين !
و آنها از ترس اينکه نکند اين اتفاق بيفتد به پسرک ميگويند : ببخش بيا ... بيا بيفت دنبالمون ديگه فحشت نميديم !
و ميخنديم به سادگی آنها که نزد خود فکر نکرده اند که پسرک چطور ميرود به اخوی اين بانوان ميگويد که به دنبال خواهرتان و دوستشان افتاده بودم آنها مرا فحش دادند و جوابمان را ندادند !
از شيطنتهايشان ميگويند که ما در اين عصر حتی به فکرمان خطور نميکند چه رسد به عملش ! ! قضاوت سادگی يا تخس بودنشان برايمان دشوار ميشود !
موقع رفتن يکی از آنها به آژانس زنگ ميزنند و در اين فاصله با دوستان ديگرش مشغول گفت و گو ميباشند ... و خطاب به شخص پشت خط ميگويند : سلام پسرم لطف کن يه ماچ برامون بفرست !!! ... همه ساکت ميشوند و جمله ذکر شده را در ذهن خود مرور ميکنند که ببينند درست شنيده اند يا نه ؟ ! پس از اطمينان همه از خنده غش ميکنند ! دوست مادربزرگمان تازه به خود می آيند که به جای واژه ی ماشين از واژه ی رکيکی با مضمون ماچ استفاده نموده اند ! آقايی که پشت خط ايشان را ميشناسند فورا" بدون اينکه به رويشان بياورند ميگويند : رو چشمم خانم زکريایی الان يه ماشين براتون ميفرستم ! و پس از قطع مکالمه همه از خنده ی ما باز هم می خندند به سوتی دوستشان !  و ما در دلمان به روحيه آنها و روحيه همسن و سالان خودمان غبطه ميخوريم !

میس کال نوشت :
۱-ما پی برديم که چروکيده ايم ! زيرا ... پيری آن نيست که بر سر بزند موی سپيد ٬
 هر جوانی که به دل عشق ندارد پير است !
۲-اين روزها مادربزرگمان مزاحم تلفنی دارند !!!  مامان جان کليه اجناس شما را غير از پير و پاتال ها خريداريم .
۳- خدايا همه ی خطوط دلمان را به قيمت حراج فروختيم !  فقط خودتان شماره دل ما را داريد لطفا با ما تماس بگيريد ! پاسخگوی 24 ساعته شما هستيم ! به جان خودمان !
۴-در اين شبها اگر اشکتان روی نگاهتان لغزيد ما راهم دعا کنيد !

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت18:21توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |

کلاسمان دير شده و با عجله و با سرعت رانندگی ميکنيم ! به چهار راه ميرسيم چراغ راهنما دو ثانيه مانده که قرمز شود ! ما بدون توجه گازش را گرفته ايم و ميرويم ! الگانس راهنمايی رانندگی با بلند گوی نون خشکی شان نعره ميزنند و اشاره ميکنند که بايستيم ... ميايستيم ! بادی به غب غب مياندازيم که آنها به خدمت ما بيايند ! درون آيينه را نگاه ميکنيم ميبينيم که در حال نوشتن برگه ی جريمه ميباشند باد غب غب را قورت ميدهيم و ميپريم پايين ! با خنده ميگوييم ! چی شده ؟
مامور راهنمايی رانندگی به ما خيره ميشوند و ميگويند : هيچی برو بشين پشت فرمون ! ميخنديم و ميگوييم : پس خدانگهدار !
با اخم و در حالی که به ما خيره شده اند ميگويند : برو بشين تو ماشين دارم باهات حرف ميزنم ! می نشينيم ... جلو شيشه می آيند و ميگويند : گواهينامه داری !
- دارم ! پايه يکش و ميخوايد يا پايه دو !
با حالتی مات و مبهوت نگاهمان ميکنند !
: ببينم
گواهينامه مان را طوری با غرور به ايشان ميدهيم که انگار در مسابقات رالی کشوری مقام اول را کسب نموده ايم !
- جناب "سروان " ! (مسرورند از اين است که يکی پيدا شده که درجه اش را تشخيص داده ) چراغ سبز بود من رسيدم وسط چهار راه زرد شد !!! جريمه نکنيد جون مادرتون
اخمهايشان محو ميشود و مات نگاهمان ميکنند !
: اون مورد را بيخيال شم پس کمربندت چی ؟ چرا کمربند تو نبستی ؟ سرعت غیر مجازت چی ؟ 
گردنمان را کج ميکنيم و با تبسم و حالتی ملتمسانه ميگوييم بيخيال شين !
ساکت ميشوند !
: باشه برو 
باورمان نميشود ! ميپريم پايين
- جناب "سرهنگ " بيخيال تو رو خدا حداقل بیشتر از ۲۰ تومن ننویس       
: چرا شلوغش کردی ؟ میگم باشه برو جریمه نمیکنم !
-دروغ ميگی !!!! 
فقط نگاهمان ميکنند ! (در دلشان : بچه پرو مگه باهات شوخی دارم؟ )                                        
مغزمان رگ به رگ ميشود !
- چرا جريمم نمی کنيد؟
: پس ميخوايی جريمت کنم ؟
- نه !
: برگه جريمه رو رو داشبورت ديدم دلم برات سوخت !
ميخنديم ... ميخندند ! و خر کیف میشویم که فیش حقوق پدرمان را با جریمه اشتباه گرفتند !

بیشتر اوقات میبینمشان و به کمربندمان اشاره میکنند که آن را ببندیم ! گویا جریمه کار ساز نیست ! :دی         و اینک این داستان ادامه دارد !

میس کال نوشت :
۱ -دوستان زين پس در اين ماه مبارک لطفی کنيد و ديگر با خدا در وبلاگتان مذاکره نفرماييد ! خدا به مثال ما و شما بيکار نيستند که بيايند وب گردی ! ایشان در اين شبها سرشان شلوغ است و این یعنی لطفا مزاحمشان نشوید !
۲- نمره کل کلاس ما  ۷۵ : ۱۳ میشود و اين يعنی همکاری کل اعضا با همدیگر !
۳-مقابل سوالی که خوانده بوديم و سر جلسه امتحان يادمان رفت مينويسيم : به خدا ميدونستم يادم رفت ! و در پی آن استاد 2 نمره کامل آن سوال را به ما ميدهد و این یعنی خر کیف !!! : دی

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت16:17توسط Aliz@n رو بر عکس کن همینه اسم بنده | |